X
تبلیغات
رایتل
.:: بــنــگــــر یــ ::.
چهارشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1388

 

 

به اندازه ى تمام سالهایى که توانستم خوب و بد این دنیا را تشخیص بدهم ، تنها یار و مونس دستهاى سرد من دسته کوچکى از تارهاى موى نه چندان زبر من بوده اند . در تمام لحظات ، شب و روز ، روزهاى جان کندن امتحان ، تلخى ، خنده ، شادى ، لحظات کتاب خواندن من ، لحظات نوشتن وب نوشته های دخت هرمزگانی ، و حتى رویا رفتن هاى من که گاهى گره هاى موهاى سرم رویاهایم را نیز از هم مى گسیخت. اما باز دست مى کنم توى موها ، با انگشتانم آنها را بدلخواه مارپیج مى کنم و باز رها و دوباره مارپیج ، از شیشه پنجره اتاق به بیرون نگاهى مى اندازم همه جا تاریک و خاموش است با فشار سرم را به شیشه مى چسپپانم تا شاید نور کم سوى ته جاده را ببینم اما افسوس چیزى را ندیدم ، صورتم را بر مى گردانم ... چشمم باز مى خورد به همان رخت خسته کننده و ملتهب یک ماههء من، نگاهى مى اندازم به این نور غلیظِ مهتابى زشت سقف اتاقم ، باز دستم را مى برم توى موها و چانه ام را بر زانو مى گذارم و مى گویم هى ....هى ... مونس همیشگى من ، هى هى ...دسته موهاى نرم و آشناى من . شروع کردم به نوشتن برای چشمها و ذهنهای آدمها ...خیلى نوشتم اما دیدم که نوشته نشدنشان بهتر است آنگاه همه را پاک کردم اما باز یک بار دیگر نوشتم ولی این برای ذهنم نوشتم آنها را در  ذهنم مرور کردم و براى همیشه خواستم بمانند و پاک نشوند . هى ...هى ..هی ...واژه هاى مسکین من !.  

 

 

 

خوب ...بى خیال مونس انگشتهای دخت هرمزگانی ، گاهى متوجه شدید یک وقتى هوس سمج و لعنتى آدم مى خواهد از همه احوال را جویا باشد ، همهء همه بدون استثناء، گاهى پشیمان مى شوى که چرا به هوس لقب سمج و لعنتى دادیم ، میان تک و توک همهء همه یک عده کسانى هستند که شاید آنقدر باید و شاید شناختی با هم نداشته باشیم اما هوس می کند که از تو حالکى و خبرکى جست و جو کند و خبرکی مختصر به خوش قلبی نثارش می کنی آنوقت است که باز دست فرو برده مى شود در موها و مى روى به اوج اینکه به دل خوش جوابکى داده ای و باز دوباره غرق مارپیج شدن موهها می شوی . هى ...هى  انگار باید این فرمى باشد گاه ندانستن را بر دانستن ترجیح بدهى . هى ...هى هوس سمج این تو هستى و خواهى ماند همین جا ...همین شکل . اما هوس جان غصه را بی خیال ملالی نیست در بین التهاب و اشتیاق !   

 

 

 

 

پ.ن: متشکرم از جناب منصور وحدانى، سمیره ، مهشید، تمنا ، و دخت عمه عزیزوم یارا جعفرى، جناب کرگین ، سهیل عزیزوم... براى تک تک لحظاتى که در طول یک ماه با من همراه بودید و از احساس بد همنشینی رخت سفیدى که شبیه کفن اموات بود یک احساس زیبا توأم با امید برایم ساختید . البته مونس من موهایم هستند و خواهند بود (لبخند) .  

 

برای تو: غم همیشه هست عزیز دل بنگری اما آرزو می کنم داغ دیگر عزیزانت را نبینی ...تسلیت و روحش شاد. 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشت ها
   @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number       @number